سوال بامزه

 

از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بود
سؤال از این قرار بود:

نظر خودتان را راجع به كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟


و جالب اینکه كسی جوابی نداد

چون
در آفریقا كسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟
در آسیا كسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟
در اروپای شرقی كسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟
در اروپای غربی كسی نمی دانست 'كمبود' یعنی چه؟
و در آمریكا كسی نمی دانست 'سایر كشورها' یعنی چه؟

بيچاره عروسك

دلش ميخواست زار زاربگريدولي حيف خنده رابر لبش دوخته بودند!

سراب رد پاي تو

 

زمستان شگفت انگیز یک

 

سراب رد پاي تو كجاي جاده پيدا شد

 

كجا دستاتو گم كردم كه پايان من اينجا شد

 

كجاي قصه خوابيدي كه من تو گريه بيدارم

 

كه هر شب حرق دستاتو به آغوشم بدهكارم

 

تو با دلتنگياي من تو با اين جاده همدستي

 

تظاهر كن ازم دوري تظاهر مي كنم هستي

 

*************

 

تو آهنگ سكوت تو به دنبال يه تسكينم

 

صدايي تو جهانم نيست فقط تصوير مي بينم

 

يه حسي از تو در من هست كه ميدونم تو رو دارم

 

واسه برگشتنت هر شب درارو باز ميذارم

 

**************

 

سراب رد پاي تو كجاي جاده پيدا شد

كجا دستاتو گم كردم كه پايان من اينجا شد

كجاي قصه خوابيدي كه من تو گريه بيدارم

كه هر شب حرق دستاتو به آغوشم بدهكارم

تو با دلتنگياي من تو با اين جاده همدستي

تظاهر كن ازم دوري تظاهر مي كنم هستي

معجزه خاموش

روز بارانی

 

طعم خیس اندوه اتفاق افتاده

 

یه اه خداحافظ یه فاجعه ی ساده

 

خالی شدم از رویاحسی منو از من برد

 

یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

 

ای یه حادثه روشن شو

 

یه لحظه فقط یه اه از جنس شکفتن شو

 

از روزن اینکنجه خاکستری پرپر

 

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

 

بگرد به برگشتن ازفاصله دورم کن

 

یه خاطره با من باش یه گریه غرورم کن

 

از گرگر بی رحم این

 

پرواز رحای باش به زیافت دیروز

 

به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد

 

لحظه اخر لحظه شب عاقبت شب شد

 

اغوش جهان روبه دلشوره شتابان بود

 

راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود

 

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

 

یه لحظه فقط یه اه از جنس شکفتن شو

 

از روزن اینکنجه خاکستری پرپر

 

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

 
 
آداب کادو دادن

اگر اصلا کادو ندهید، خیلی خسیس هستید.


اگر کادوی ارزان بدهید، خسیس هستید.


اگر کادوی کوچک بدهید، باز هم خسیس هستید.

 

اگر کادوی با مارک ایرانی بدهید، بی تعارف خسیس هستید.

 

اگر کادوی گران بدهید، اهل پز دادن هستید.

 

اگر کادوی بزرگ بدهید، اهل پز دادن هستید.

 

اگر کادوی مارک دار بدهید، اهل پز دادن هستید.



اگر کادوی کوچک بدهید، باز هم خسیس هستید.


اگر کادوی با مارک ایرانی بدهید، بی تعارف خسیس هستید.

 

اگر کادوی گران بدهید، اهل پز دادن هستید.

 

اگر کادوی بزرگ بدهید، اهل پز دادن هستید.



اگر کادوی مارک دار بدهید، اهل پز دادن هستید.



اگر کادوی کوچک بدهید، باز هم خسیس هستید.

 

اگر کادوی با مارک ایرانی بدهید، بی تعارف خسیس هستید.

 

اگر کادوی گران بدهید، اهل پز دادن هستید.

 

اگر کادوی بزرگ بدهید، اهل پز دادن هستید.

 

اگر کادوی مارک دار بدهید، اهل پز دادن هستید.

 

آداب حرف زدن:


اگر در مهمانی زیاد حرف بزنید، پرحرف هستید و حوصله آدم را سر می برید.

 

اگر در مهمانی کم حرف بزنید، کم حرف هستید و حوصله آدم را سر می برید.

 

اگر در مهمانی اصلا حرف نزنید، مغرور و پر افاده هستید و حوصله آدم را سر می برید.

 

اگر در مهمانی حرف نزنید و با حرکات صورت و چشم و ابرو ارتباط برقرار کنید، بی ادب هستید.

 

اگر لحنتان سوالی باشد، کنجکاو و فضول هستید.

 

اگر فقط به سوال ها جواب بدهید، تودار هستید و باید با آچار از شما حرف بکشند

 


 آداب خنده:

اگر حرف های خنده دار بزنید، لوده و مسخره هستید.

 

اگر جدی باشید و اخم کنید، بداخلاق هستید.

 

اگر به حرف های دیگران بخندید، بی جنبه و جلف هستید.

 

اگر به حرف های دیگران نخندید، آداب معاشرت سرتان نمی شود.

 

اگر بعضی وقت ها به حرف های دیگران بخندید و بعضی وقت ها نخندید، غیرطبیعی هستید 

و عکس العمل هایتان غیر عادی است

 


 آداب پذیرایی:

اگر غذا زیاد بپزید، اهل ریخت و پاش هستید.

 

اگر غذا کم بپزید، خسیس هستید.

 

اگر غذا به اندازه درست کنید، چشم تنگ هستید و دست و دلتان می لرزد که یک کم بیشتر

درست کنید.

 

اگر غذای فرنگی بپزید، ندید بدید و اهل چشم و هم چشمی هستید.

 

اگر غذای ایرانی بپزید، سلیقه قدیمی و معمولی دارید.

 

اگر چند جور غذا بپزید، می خواهید هنرتان را به رخ بکشید.

 

اگر یک جور غذا بپزید، به مهمانتان توهین کرده اید

 

آداب دوست داشتن.:

اگر بگویید که مادرتان را دوست دارید، بچه ننه هستید.

 

اگر بگویید که مادرتان را دوست ندارید، حیوان هستید.


اگر بگویید که فرزندتان را دوست دارید، بی تجربه هستید و سرد و گرم روزگار را نچشیده اید.

 

اگر بگویید که فرزندتان را دوست ندارید، بی عاطفه هستید.

 

اگر بگویید که هیچکس را دوست ندارید، بیمار هستید.

 

اگر بگویید که همه را دوست دارید، احمق هستید

 

آداب زندگی:

اگر پولدار باشید حتما دزد و کلاهبردار هستید.

 

اگر بی پول باشید، بی برو برگرد تنبل و بی عرضه هستید.

 

اگر زندگی معمولی و نان بخور و نمیر داشته باشید قطعا جاه طلبی لازم را ندارید و مدام

درجا می زنید.

 

اگر خانه و ویلا داشته باشید، مال مردم خور هستید.

 

اگر خانه و ویلا نداشته باشید، بی فکر و بی دست و پا هستید و بلد نیستید از فرصت های 

 

زندگیتان به درستی استفاده کنید

 

 

نیما یوشیج در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت : عزیزم! یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و

یک زمستان را دیدی! از این پس همه چیز تکراریست


هرگز به خدا نگو مشکل بزرگی دارم به مشکل بگو خدای بزرگی دارم.

هيچوقت به خودت مغرور نشو....برگ ها هميشه وقتي مي ريزن که فکر ميکنن طلا شدن.

 

ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﻨﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻭﺳﻂ

 

 ﺩﻋﻮﺍ

 ﺳﺮ آﺩﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ شناخت..

 


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

خانه های قدیمی را دوست دارم

چایی همیشه دم است

روی سماور

توی قوری

در خانه همیشه باز است

مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد

غذاها ساده و خانگی است

بویش نیازی به هود ندارد

عطرش تا هفت خانه می رود

کسی نان خشکه ندارد

نان برکت سفره است

 

دوستی ها حساب و کتاب ندارد

سلام ها اینقدر معنا ندارد

 

افسردگی بیماری نایابی است 

خانه های قدیمی را دوست دارم....

 ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ، دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او !

 

آنگاه که مهر می ‌ورزی ؛ مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می کند پس خود را گناهکار مبین !

 

من عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد و تنها یکی سپاسش گفت !...

 

من خدایی می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر !

 

پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند !

 

پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش که این روح توست که با مهربانی آرام می گیرد !

 

خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ؛

 

پس به راهت ادامه بده

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩


 

 هوا گرفته بود،بارون می بارید،

 

کودکی با تصور کودکانه ی خود،

 

:رو به اسمون کرد وگفت

 

خدایا گریه نکن، درست میشه،

....ما ادما یه روزی بنده ی خوبی میشیم



خدا را بخاطر خدا پرستش کن

نه بخاطر آدمها و اسطوره هایت،

 این روزها ؛ داستان تلخیست

داستان مردی که،  ایمانش به خداوند را

به انسان دیگری گره زده است

وقتی چنین می شود

سقوط او به سقوط ـش منجر می شود ...

به همین سادگی و تمام.



اگر قرار است قانوني براي شاد بودن داشته باشيد، بگذاريد اين باشد: براي شاد بودن من لازم نيست حتما چيزي در زندگي ام رخ دهد. من شادم براي اين که زنده ام! زندگي موهبتي است که به من داده شده و من از آن لذت مي برم. 

تمام حقايق سه مرحله را پشت سرگذاشته‌اند: اول، مورد تمسخر واقع شده‌اند. دوم، به شدت با آنها مخالفت شده است. سوم، به عنوان يک چيز بديهي پذيرفته شده‌اند

عقاب میتواند 70 سال زندگی کند اما...به 40 سالگی که میرسد...

عکس عقاب سلطان آسمان

 

عقاب میتواند 70 سال زندگی کند

اما...

به 40 سالگی که میرسد چنگال های بلند و انعطاف دیگر نمی توانند طعمه را گرفته  و نگاه دارند

نوک بلند و تیزش خمیده و کند میشود

 

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبد و پرواز برای عقاب دشوار

میگردد

 

آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی:


اینکه بمیرد و یا این که یک روند دردناک تغیرات را برای 150 روز تحمل کند و این روند


مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشنید


در آنجا نوک خود را به صخره ایی میکوبد تا آنجا که کنده شود


پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید


و بعد از آن چنگال هایش را از جا در می آوردپس از آن که چنگال های جدید رویید عقاب


شروع به کندن پرهای کهنه اش میکند


وپس از گذشت 5 ماه...


عقاب پرواز تولد مجدد خود را انجام میدهد و مدت ها زندگی خواهد کرد برای 30 سال دیگر...

عکس عقاب سلطان آسمان

چرا تغییر لازم است؟


بسیار میشود که برای زیستن نیاز است تغییری را ایجاد کنیم....گاهی اوقات نیاز داریم از شر


خاطرات و عادات کهنه و سنت های نادرست گذشته رها شویم.....


همیشه برای اینکه در زندگی موفق باشید:


باید تغییر کنید


درد بکشید


و از ان چه که دوست دارید بگذرید


باید پر و بالتان را حرص کنید


وگرنه....می میرید.

ﺧــﺪﺍﯾــــــﺎ

ﺑﻪ ” ﺟﻬﻨﻤﺖ ”

ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ

ﻣﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ

” ﻣﯿﺴﻮﺯﺍﻧﯿﻢ ...


اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه ی زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود.



 دانشجویی به استادش گفت:

 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم

 و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

 دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: 

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!


William Shakespeare Said :

ویلیام شکسپیر گفت :

I always feel happy, you know why?

من همیشه خوشحالم،می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

Expectations always hurt ...

 انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
Life is short ...

زندگی کوتاه است ... 


So love your life ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...

Be happy

خوشحال باش

And keep smiling

و لبخند بزن

Just Live for yourself and ..

فقط برای خودت زندگی کن و ...


Befor you speak ؛ Listen

قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن

Befor you write ؛ Think

قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن

Befor you spend ؛ Earn

قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش

Befor you pray ؛ Forgive

قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش

Befor you hurt ؛ Feel

قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن



Befor you hate ؛ Love

قبل از تنفر ؛ عشق بورز

That's Life …

زندگی این است ...

Feel it, Live it & Enjoy it

احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر


یک روز صبح در کشور آلمان مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ،
 در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 1 یورو فروخته میشد ،
امروز 1.5 یورو عرضه میشود . هیچ کس سرو صداو اغتشاشی نکرد اما ،
 هیچ کس هم شیر نخرید.
بطری های شیر به کارخانه مرجوع شد
 و همان شب آنگلا مرکل از تلویزیون رسمی آلمان بصورت زنده از مردمان کشورش بابت 
این گرانی عذر خواهی کرد و از فردا شیر دوباره به قیمت 1 یورو توزیع شد ...!!!!

یک روز صبح در کشور ايران

یک روز صبح در کشور ايران مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ،
 در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 350 تومان فروخته میشد ،
امروز 750 تومان عرضه میشود . همه کس سرو صداو اغتشاشی كردند اما ، 
همه هم شیر خریدند و حتي از نياز روزانه نيز بيشتر خريدند !!!
پاكت های شیر به کارخانه مرجوع نشد و همه به فروش رسيد 
حتي در بازار ناياب نيز شد و فرداي همان روز مجددا قيمت شير افزايش پيدا كرد
 و به 1350 تومان رسيد و همچنان مردم خريدند و كسي هم عذرخواهي نكرد 
و شير نيز توزيع شد .....!!!!!!!

پدر روز نامه میخواند اما پسر کوچکش مزاحمش میشد


پدر صفحه از روزنامه را با عکس نقشه جهان قطعه قطعه کرد و به پسر داد و 


گفت: ببینم میتوانی جهان را دقیقا همان طور که هست بچینی؟


میدانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است؛اما یک ربع بعد پسر با نقشه کامل 

برگشت


پدر پرسید: چگونه این نقشه را چیدی؟!


پسر گفت: پشت این صفحه عکس یک انسان بود وقتی آن انسان را دوباره ساختم 


دنیا را هم ساختم.

 

 باید دانست

 " جاده های زندگی را خدا هموار می کند

 کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست ... "

پس اینقدر آه و ناله چرا ؟

 

دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است

که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است.

دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق بودی، پشت سرت را

نگاه نمی‌‌کردی.


مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

                                   

تلخ ترين خريد دنيا،خريد عصا براي پدرم بود ...

اسب ها گریه نمی کنند

کرگی را برای سوارکاری تربیت کرده بودند ،اتفاقآ اسب کهر تند و

تیزی شده بود و

چند بار سوارکارش را در مسابقات به مقام قهرمانی رساند اما این

اواخردیگر پیر

شده بود و فقط بارکشی میکرد


روزی در راه حمل علوفه سنگی از زیز پای اسب لغزید و از کوه پرت شد


استخوان یک دست و چند دنده اش شکست


صاحبش هرچه تلاش کرد نتوانست اسب را از زمین بلند کند


دیگر امیدی به نجاتش نداشت


ساعت ها کنار اسب نشست و گردنش را نوازش کرد ،به یاد روزهای قهرمانی و


شادی شیهه های پیروزی افتاد


دانه های درشت اشکش با یال های سیاه اسب درهم آمیخت


هوا کاملا تاریک شده بود که از پیش اسب بلند شد

اسب وفادار که استخوان شکسته دست از پوست براق و خون الودش

بیرون زده بود


بی هیچ ناله ای با چشمان درشت و زیبایش صاحب مهربانش را نگاه میکرد


صدای گلوله سکوت شب را شکست.....


به راستی چرا اسب ها گریه نمیکنند؟

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

جملات کوتاه و عکس

حتمآ مطالب زیر رو بخونید

خیلی قشنگن...سلام عزیزم خوش آمدید









روزی ما دوباره کبوترهایمان را

پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم

«شاملو»

 


برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم

اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم، احتیاج به جوانی دارم.



همیشه راحت نوشتیم :

بابا نان داد

بی آنکه بدانیم بابا برای نان ، همه جوانیش ر ا داد






گریه نکن پدر ...... 

همین " نان حلال " که در دست داری ........

می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند ......

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد .....

که تو داری پدرم .......

دستت را میبوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم
 .....

چه خبر داريم پشت اين لبخند عروسک (تن پوش)


 چه غصه نان شبی پنهان است ..



اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن

بلکه گوش می دهند برای جواب دادن 



خدایا 

دستم به آسمانت نمی رسد

تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن






از میان دو واژه انسان و انسانیت،

اولی در میان کوچه‌ها

و دومی در لابلای کتاب‌ها سر‌گردان است.


اگر در سر يک ملت بذر دانش و اخلاق بکاريد و آنها را آبياري کنيد

حاصلخيز کنيد

روشن کنيد و تربيت کنيد


خواهيد ديد که ديگر نياز به بريدن و به دار آويختن اين سرهاي نازنين نيست !

"ويکتور هوگو"



  

 «داشتن‌ها» همیشه به انسان کمک نمی‌ کنند

گاه این نداشتن‌ هاست، که موجب خلق آثار می‌شوند


وقتی روزگار تو را در شرایط سخت قرار داد

نگو ،" چرا من؟؟ "

بگو: " نشونت میدم "


نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی کند

 و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمیشوند

 و تو آنگونه ای مـــــــــــــــادر …



یادمان باشد شاید شبی آنچنان آرام گرفتیم

که دیدار صبح فردا ممکن نشد

پس به امید فرداها محبت هایمان را ذخیره نکنیم



از خودم بدم آمد ، وقتی که به پسرک گفتم :

کفش هایم را خوب رنگ کن

و او گفت :  خاطرت جمع باشد مثل سرنوشتم برایت سیاه می کنم



از این که امروز مورد توجه هستی خوشحال نباش 

تیتر اول روزنامه امروز ، کاغذ باطله فردا خواهد بود


وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره می کنی و مسخرش می کنی

اگر خوب به دستت نگاه کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته

اhttp://awalnews.ir/images/docs/000014/n00014081-r-b-015.jpg


http://khatekhalagh.com/Images/GroupImages2/aban%2091/jomle/41.jpg


http://www.khorshidak.com/img/HLIC/826c421209a8e67354b27a8213ac3118.jpg

http://3ali3.com/wp-content/uploads/2013/02/jomlat-4.jpg

داستان " وعده ی لباس گرم "


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. 

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید:آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت:بله ای پادشاه امّا لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
 

پادشاه گفت:من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. 

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکّر کرد.امّا پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. 

صبح روز بعد جسم یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم امّا

وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

جزیره


جزیره

در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردند، شادی…غم…غرور…عشق و…

روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره

را ترک کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بود.






وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو می رفت..

ثروت با قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.عشق گفت:"ثروت،آیا میتوانی مرا با خودت ببری؟"

ثروت پاسخ داد:"نه نمی توانم،طلاو نقره زیادی در قایق است .جایی برای تو نیست"


عشق تصمیم گرفت از غرور که با کرجی زیبایی از کنارش در حال رد شدن بود تقاضا کند."غرور،لطفا کمکم

کن". غرور گفت: "نه. من نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا

کثیف می کنی"

غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم.

غم با صدای حزن آلودی گفت" آه…عشق.من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم".

شادی از کنار عشق رد شد، اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.

نا گهان ،صدای سالخورده ای گفت"بیا عشق من تو را خواهم برد"

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد بپرسد کجا میروند و سریع خود را داخل قایق انداخت و

جزیره را ترک کردند. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که

نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید "آن پیر مرد که بود؟"

عالم پاسخ داد"زمان"

عشق با تعجب گفت:"زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟!"

عالم لبخندی زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است….!"


عکس خدا در اشک عاشق است

عکس خدا در اشک عاشق است

 

قطره دلش دریا میخواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود


هربار خدا میگفت:  از فطره تا دریا راهی ست طولانی ،راهی از رنج و عشق و

صبوری ، هر قطره را لیافت دریا نیست ....

 

قطره عبور کرد و گذشت، قطره پشت سر گذاشت،قطره ایستاد و منجمد شد،قطره

روان شد و راه افتاد.... و هربار چیزی از رنج و عشق و صبوری اموخت.


تاروزی که خدا گفت: (( امروز روز توست،روز دریا شدن ))


خدا قطره را به دریا رساند ، قطره طعم دریا را را چشید ،طعم دریا شدن را ما...


روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگترهم هست؟؟


خدا گفت: هست


قطره گفت: پس من انرا میخواهم،بزرگترین را بی تهایت ترین را


خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بی نهایت است


آدم عاشق بود دنبال کلمه ایی می گشت تاعشقش را در ان بریزد اما هیچ کلمه ایی

توان سنگینی عشق را نداشت


آدم همه ی عشقش را در یک قطره ریخت


قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ؛ خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی...


زیرا که عکس من در قلب عاشق است.....

 

از مجموعه داستان های هر قاصدکی یک پیامبر است

خواندنی


میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت ؟


گفت: جایی که میری مردمی داره که میشکننت ، نکنه غصه بخوری ، من همه جاباهاتم ،توتنها


نیستی ،تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری...


قلب میزارم که جابدی...


اشک میدم که همذاهیت کنه...


و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم.........

 

به ستاره های آسمون نگاه کن....


بهشون بخند..اما دل نبند!


چون چشمک هاشون ازروی عشق نیست ،از روی عادته

 

اگه روزی شاد بودی بلند نخند تا غم بیدار نشه!


و اگه روزی غمگین بودی اروم گریه کن تا شادی ناامید نشه

 


جلوی من قدم برندار شاید نتوانم دنبالت بیایم ، پشت سرم راه نرو شاید نتوانم رهرو خوبی باشم!


کنارم راه بیا و دوستم باش

 

آدمها مثل کتابند،


از روی بعضیها باید مشق نوشت.


از روی بعضیها باید جریمه نوشت.


بعضیها را باید چندبارخواند تا معنیشان رافهمید.


بعضیها را باید نخوانده کنارکذاشت!


 

زندگی یعنی...


بخند،هرچند که غمگینی

 

ببخش،هرچند که دلگیری

 

اینگونه بودن زیباست،هرچند که آسان نیست!

 




جملک

دست همیشه برای زدن نیست 

کار دست همیشه مشت شدن نیست 

دست که فقط برای این کار ها نیست 


گاهی دست میبخشد 


نوازش میکند ..... احساس را منتقل میکند


 

دستت را دست کم نگیر . . .




 

تولد انسان روشن شدن کبریتی است

و

 مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!

یا

 سوزاندی...؟




متن سنگ قبر کوروش کبیر

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر


دکتر علی شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد

گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پی در پی دم گرم خویش را در گلويم سخت بفشارد.

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند

هر دم سکوت مرگبارم را


متن سنگ قبر پروین اعتصامی

آنکه خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است


متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من 

ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم



هر شاه ، زمانی گریه نوزادی بوده

هر ساختمان بزرگ ، زمانی فقط یک نقشه ساده بوده

مهم نیست که امروز در چه مرحله ای هستید

مهم آینده شماست و چیزی که به آن خواهید رسید . . .



::

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد

وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد

اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند

در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد

زمان از شما قدرتمندتر است

پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد


کودک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.» پیرمرد گفت: «من هم همینطور.» کودک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را

خیس می کنم.» پیرمردخندید و گفت: «من هم همین طور.» کودک گفت: «من خیلی گریه می کنم.» ... ... پیرمرد سری

تکان داد و گفت: «من هم همین طور.» «اما بدتر از همه این است که...» کودک ادامه داد: «آدم بزرگ ها به من توجه

نمی کنند.» بعد کودک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد. پیرمرد با بغض گفت:«می فهمم چه حسی داری... می فهمم.»



به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید!

زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنانید . . .


جملات وداستان های کوتاه

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسر یک کبریت برای سوزاندن میلیون ها درخت کافیست

 

زندگی یک پاداش است نه یک مکافات....

فرصتیست کوتاه تا ببالی ، بیابی ، بدانی ، بیندیشی ، بفهمی و زیبا بنگری و در نهایت در خاطره ها بمانی...........

 

گفت: بزن به سلامتی پت ومت !

گفتم: حتما به خاطره اینکه که خنده دار بودن ؟؟

گفت: نه

به خاطر اینه که تا تهش باهم بودن.

 

درخت دلتنگ تبر میشود....!

وقتی پرنده ها سیم برق را به او ترجیح میدهند...!

 

 

 

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید! به گاو و گوسفند و مرغ خبر داد. همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد

ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار را گزید!

از مرغ برایش سوپ درست کردند ،گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند ، گاو را برای مراسم ترحیم کشتند!

و در این مدت موش ازز سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد!!..

.

چارلی چاپلین:

شاید زندگی ان جشنی نباشد که ارزویش را داشتی ولی حالا که به ان دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...

 

گرگها هرگز گریه نمیکنند...اما گاهی چنان عرصه زندگی بر انان تنگ میشود که بر فراز بلندترین قله کوه میروند و دردناکترین زوزه هارا میکشند.....

 

کوروش کبیر:

در دنیا از 3 اهنگ می هراسم:

صدای کودکی از بی مادری

صدای مجرمی از بی گناهی

و صدای عاشقی از جدایی

 

کلاغ و طوطی هر دو زشت افریده شدند

طوطی اعتراض کرد و زیبا شد و کلاغ راضی بود به رضای خدا

اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد...

پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه ان نشویم!

 

ساکنان دریاپس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند ؛ چه تلخ است قصه عادت...!!

 

دیالوگ به یاد ماندنی از فیلم ماتریکس:

تو به تقدیر اعتقاد داری؟

 

-نه

- چرا؟

 

-چون دلم نمیخواد فکر کنم زندگیم در اختیار خودم نیست Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

3 داستان کوتاه اما پر معنی...خواندنش خالی از لطف نیست.

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و

 

از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین 

 

انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر 

 

را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت...



دندانم شكست . . .

براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .

دردكشيدم . . .

نه براي دندانم . . .

براي
كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !

 


 

 

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود


در یخچال را باز می کند


عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند


پسرک این را می داند


دست می برد بطری آب را بر می دارد


... کمی آب در لیوان می ریزد

 

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

 

این مطلب رو بخونید.. لطفا...

فرزند عزیزم :


آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباس...هایم را
 
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را 
 
بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
 
است صبور باش و درکم کن

 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
 
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
 
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
 
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
 
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
 
روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

داستان کوتاه اسب زیبا و بادیه نشین

 

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه


آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد


موافقت نکرد.


حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا


که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به


شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست


که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد… مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از


همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک


ببرد.


مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی


توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا


روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه


نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی


دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته


باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…»


بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار


درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد....



روز مادر

روز مادر

مرد، کنار مغازه گل فروشی ایستاد تا دسته گلی را برای مادرش- که دو هزار مایل دور

از او زندگی می کرد-سفارش دهد و از طریق پست بفرستد. لحظه ای که از ماشینش پیاده شد

توجهش به دخترکی جلب شد که گوشه ای نشسته بود و زار زار گریه می کرد.

مرد از او پرسید چه شده و دخترک جواب داد:من خواستم یک شاخه رز قرمزی را برای مادرم

بخرم اما فقط هفتاد و پنج سنت دارم و آن شاخه گل،دو دلار است.

مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا ،من برایت می خرم

او برای دخترک شاخه گل رز را خرید و دسته گل مادرش را نیز سفارش داد.

وقتی آنها از هم جدا می شدند،مرد پیشنهاد کرد دخترک را برساند

دخترک گفت:بله ،لطفا .شما می توانید مرا نزد مادرم برسانید؟.

دخترک، مرد را به سمت گورستان راهنمایی کرد،جایی که شاخه گل را روی قبری که خاکش

تازه بود،گذاشت.

مرد به مغازه گلفروشی برگشت ،سفارش خود را لغو کرد و دسته گل را گرفت و دو هزار

مایل مسافت خانه مادرش را در پیش گرفت....

خیر وشر


در زمان های دور جوان کشاورزی در مرغزارهای شمال چین زندگی میکرد که 

عاشق اسب هابود

یک روز مادیان محبوبش از مرز گریخت و وارد سرزمین بربرها شد ، مرد جوان

اندوهگین شد اما عکس العمل پدرپیرش در برابر این رویداد فقط لبخند بود.


پدر گفت : از دست دتدن اسب غم انگیز است اما چه کسی میداند شاید این بداقبالی

خیری به همراه داشته باشد باید منتظر ماند و دید.

چند هفته بعد همان طور شد که او گفت، اشک های جوان به شادی تبدیل شد، زیرا

یک روز دو اسب چهارنعل به میان دشت ها تاختند ، مادیان ، کشاورز به خانه

برگشته و اسب مغولی زیبایی باخود به همراه اورده بود ، مرد جوان بسیار خشنود

شد اما پدرش سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: به نظر میرسد خوش

اقبالی رو کرده است

اما چه کسی میداند شاید این رویدادی خوش شری به دنبال داشته باشد باید منتظر

ماند ودید.

مرد جوان از ابنکه اسبش برگشته بود بسیار خوشحال بود و بیشتر اوقات را به

سوارکاری میگذراند تا اینکه یک روز از پشت اسب به زمین افتاد و باسنش

شکست همسایه ها به دیدنش امدند اما پدرش ارام ئنشسته بود و راضی به نظر

میرسید و میگفت: غمگین نباید بود کسی چه میداند شاید به خاطر این حادثه خوش

شانسی در راه باشد.

یک ماه بعد بربرها از شمال حمله کردند ؛ همه مردان سالم و قوی برای پیوستن به

سپاه فرا خوانده شدند ,؛ نبرد سختی در گرفت صدها نفر در میدان جنگ کشته شدند

، از هر ده مرد یک نفر برمیگشت.

اما جوان کشاورز در اوان ماند، سقوط نا گوارش باعث شده بود شرایط لازم برای

سرباز شدن را نداشته باسد.

سال ها سپری شد و مرد جوان هم پدر شد ، باسن شکسته اش کم کم ترمیم شد اما

هنوز هم وقتی باد سردی می وزید درد میگرفت ولی هربار که درد را احساس

میکرد به یاد ان خوش شانسی می افتاد که باعث شده بود زنده بماند. باخود میگفت

(( در شر،خیری و در خیر،شری هست ))و بعد دراز میکشید و خواب اسب هایش

را میدید.

 

(حکایتی چینی)


 

‏(‏سنگ قبر‏)‏ خیلی دل رحم ومهربان بود به یادم هست شب های جمعه که باهم به زیارت اهل قبور میرفتیم؛همیشه مراقب بود که پاروی سنگ قبرها نگذارد واگر من این کار را میکردم فورا یاد اوری میکرد. اما امروز که سرخاکش رفتم دیدم قسمتی از سنگ مزارش درمسیری قرارگرفته که عابرین ناچار قدم روی سنگش میگذارند؛ راستی حالا هم انقدر ناراحت میشود؟‏!‏...

هیچ وقت ان روز بد زندگیش را فراموش نمیکرد؛روزی که یکی از بچه های محل به خاطر یک مسئله بی اهمیت نوک تیز مدادش را به چشمش فرو کرد و او از یک چشم نابینا شد؛با اینکه سال ها از ان حادثه گذشته بود ولی همیشه میخواست یک بار دیگر ان پسر شرور را ببیند تا رنج عمل ناجوانمردانه اش که باعث یک عمر همنشینی با چشم مصنوعی شده بود را به او یاداوری کند؛اتفاقا روزی با گذر از محل سابق اورا دید؛اصلا باورش نشد همراهش گفت به علت بیماری پیشرفته قند به این روز افتاده است؛ روی صندلی چرخدار نشته بود و ازهردو چشم نابینا‏!‏.....

مردک در حالیکه بادست صورتش راپوشانده بود روی پلکان خانه ای در خیابان زانوی غم به بغل گرفته بود جلویش کاغذی روی زمین بود که باخط درشت نوشته بود:‏(در این شهرغریبم؛ساکم راکه همه پول هایم دران بود گم کرده ام؛جا و مکان وکسی راندارم ؛کمک کنید تابتوانم به شهرم بازگردم‏) رهگذران در حال خواندن نامه بودند که درخانه بازشد وپسربچه ای گفت: (بابا ناهار حاضره‏!‏‏)‏ مرد ابله باعصبانیت به دنبال پسرش دوید‏!‏...

‏(‏حکم مهربانی‏)‏: امروز وقتی درراهرو اداره از کنارهم رد میشدیم مثل همیشه فورا سلام کردم؛از احوال پرسی گرم و صمیمانه او تعجب کردم؛پنج سال بود که رئیس مافوق مابود وتابه حال یه جواب سلام درست وحسابی از اونشنیده بودیم‏!ساعتی نگذشت که فهمیدم حکم انتقالش را ابلاغ کرده بودند...