اسب ها گریه نمی کنند
کرگی را برای سوارکاری تربیت کرده بودند ،اتفاقآ اسب کهر تند و
تیزی شده بود و
چند بار سوارکارش را در مسابقات به مقام قهرمانی رساند اما این
اواخردیگر پیر
شده بود و فقط بارکشی میکرد
روزی در راه حمل علوفه سنگی از زیز پای اسب لغزید و از کوه پرت شد
استخوان یک دست و چند دنده اش شکست
صاحبش هرچه تلاش کرد نتوانست اسب را از زمین بلند کند
دیگر امیدی به نجاتش نداشت
ساعت ها کنار اسب نشست و گردنش را نوازش کرد ،به یاد روزهای قهرمانی و
شادی شیهه های پیروزی افتاد
دانه های درشت اشکش با یال های سیاه اسب درهم آمیخت
هوا کاملا تاریک شده بود که از پیش اسب بلند شد
اسب وفادار که استخوان شکسته دست از پوست براق و خون الودش
بیرون زده بود
بی هیچ ناله ای با چشمان درشت و زیبایش صاحب مهربانش را نگاه میکرد
صدای گلوله سکوت شب را شکست.....
به راستی چرا اسب ها گریه نمیکنند؟
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:17 توسط مانا
|
به نام خدای اسب ها