دست همیشه برای زدن نیست 

کار دست همیشه مشت شدن نیست 

دست که فقط برای این کار ها نیست 


گاهی دست میبخشد 


نوازش میکند ..... احساس را منتقل میکند


 

دستت را دست کم نگیر . . .




 

تولد انسان روشن شدن کبریتی است

و

 مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!

یا

 سوزاندی...؟




متن سنگ قبر کوروش کبیر

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر


دکتر علی شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد

گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پی در پی دم گرم خویش را در گلويم سخت بفشارد.

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند

هر دم سکوت مرگبارم را


متن سنگ قبر پروین اعتصامی

آنکه خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است


متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من 

ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم



هر شاه ، زمانی گریه نوزادی بوده

هر ساختمان بزرگ ، زمانی فقط یک نقشه ساده بوده

مهم نیست که امروز در چه مرحله ای هستید

مهم آینده شماست و چیزی که به آن خواهید رسید . . .



::

وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد

وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد

اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است

زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند

در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید

شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد

زمان از شما قدرتمندتر است

پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد


کودک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.» پیرمرد گفت: «من هم همینطور.» کودک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را

خیس می کنم.» پیرمردخندید و گفت: «من هم همین طور.» کودک گفت: «من خیلی گریه می کنم.» ... ... پیرمرد سری

تکان داد و گفت: «من هم همین طور.» «اما بدتر از همه این است که...» کودک ادامه داد: «آدم بزرگ ها به من توجه

نمی کنند.» بعد کودک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد. پیرمرد با بغض گفت:«می فهمم چه حسی داری... می فهمم.»



به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید!

زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنانید . . .