هیچ وقت ان روز بد زندگیش را فراموش نمیکرد؛روزی که یکی از بچه های محل به خاطر یک مسئله بی اهمیت نوک تیز مدادش را به چشمش فرو کرد و او از یک چشم نابینا شد؛با اینکه سال ها از ان حادثه گذشته بود ولی همیشه میخواست یک بار دیگر ان پسر شرور را ببیند تا رنج عمل ناجوانمردانه اش که باعث یک عمر همنشینی با چشم مصنوعی شده بود را به او یاداوری کند؛اتفاقا روزی با گذر از محل سابق اورا دید؛اصلا باورش نشد همراهش گفت به علت بیماری پیشرفته قند به این روز افتاده است؛ روی صندلی چرخدار نشته بود و ازهردو چشم نابینا‏!‏.....