مردک در حالیکه بادست صورتش راپوشانده بود روی پلکان خانه ای در خیابان زانوی غم به بغل گرفته بود جلویش کاغذی روی زمین بود که باخط درشت نوشته بود:(در این شهرغریبم؛ساکم راکه همه پول هایم دران بود گم کرده ام؛جا و مکان وکسی راندارم ؛کمک کنید تابتوانم به شهرم بازگردم)
رهگذران در حال خواندن نامه بودند که درخانه بازشد وپسربچه ای گفت: (بابا ناهار حاضره!)
مرد ابله باعصبانیت به دنبال پسرش دوید!...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 21:53 توسط مانا
|
به نام خدای اسب ها