خیر وشر
در زمان های دور جوان کشاورزی در مرغزارهای شمال چین زندگی میکرد که
عاشق اسب هابود
یک روز مادیان محبوبش از مرز گریخت و وارد سرزمین بربرها شد ، مرد جوان
اندوهگین شد اما عکس العمل پدرپیرش در برابر این رویداد فقط لبخند بود.
پدر گفت : از دست دتدن اسب غم انگیز است اما چه کسی میداند شاید این بداقبالی
خیری به همراه داشته باشد باید منتظر ماند و دید.
چند هفته بعد همان طور شد که او گفت، اشک های جوان به شادی تبدیل شد، زیرا
یک روز دو اسب چهارنعل به میان دشت ها تاختند ، مادیان ، کشاورز به خانه
برگشته و اسب مغولی زیبایی باخود به همراه اورده بود ، مرد جوان بسیار خشنود
شد اما پدرش سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت: به نظر میرسد خوش
اقبالی رو کرده است
اما چه کسی میداند شاید این رویدادی خوش شری به دنبال داشته باشد باید منتظر
ماند ودید.
مرد جوان از ابنکه اسبش برگشته بود بسیار خوشحال بود و بیشتر اوقات را به
سوارکاری میگذراند تا اینکه یک روز از پشت اسب به زمین افتاد و باسنش
شکست همسایه ها به دیدنش امدند اما پدرش ارام ئنشسته بود و راضی به نظر
میرسید و میگفت: غمگین نباید بود کسی چه میداند شاید به خاطر این حادثه خوش
شانسی در راه باشد.
یک ماه بعد بربرها از شمال حمله کردند ؛ همه مردان سالم و قوی برای پیوستن به
سپاه فرا خوانده شدند ,؛ نبرد سختی در گرفت صدها نفر در میدان جنگ کشته شدند
، از هر ده مرد یک نفر برمیگشت.
اما جوان کشاورز در اوان ماند، سقوط نا گوارش باعث شده بود شرایط لازم برای
سرباز شدن را نداشته باسد.
سال ها سپری شد و مرد جوان هم پدر شد ، باسن شکسته اش کم کم ترمیم شد اما
هنوز هم وقتی باد سردی می وزید درد میگرفت ولی هربار که درد را احساس
میکرد به یاد ان خوش شانسی می افتاد که باعث شده بود زنده بماند. باخود میگفت
(( در شر،خیری و در خیر،شری هست ))و بعد دراز میکشید و خواب اسب هایش
را میدید.
(حکایتی چینی)













































به نام خدای اسب ها