عکس
تا آخرشو حتماحتما نگاه کنید













روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم
«شاملو»

برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم
اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم، احتیاج به جوانی دارم.

همیشه راحت نوشتیم :
بابا نان داد
بی آنکه بدانیم بابا برای نان ، همه جوانیش ر ا داد

چه خبر داريم پشت اين لبخند عروسک (تن پوش)

اکثر مردم گوش می دهند، نه برای فهمیدن
بلکه گوش می دهند برای جواب دادن

خدایا
دستم به آسمانت نمی رسد
تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن


اگر در سر يک ملت بذر دانش و اخلاق بکاريد و آنها را آبياري کنيد
حاصلخيز کنيد
روشن کنيد و تربيت کنيد
خواهيد ديد که ديگر نياز به بريدن و به دار آويختن اين سرهاي نازنين نيست !
"ويکتور هوگو"

«داشتنها» همیشه به انسان کمک نمی کنند
گاه این نداشتن هاست، که موجب خلق آثار میشوند

وقتی روزگار تو را در شرایط سخت قرار داد
نگو ،" چرا من؟؟ "
بگو: " نشونت میدم "

نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی کند
و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمیشوند
و تو آنگونه ای مـــــــــــــــادر …

یادمان باشد شاید شبی آنچنان آرام گرفتیم
که دیدار صبح فردا ممکن نشد
پس به امید فرداها محبت هایمان را ذخیره نکنیم

از خودم بدم آمد ، وقتی که به پسرک گفتم :
کفش هایم را خوب رنگ کن
و او گفت : خاطرت جمع باشد مثل سرنوشتم برایت سیاه می کنم

از این که امروز مورد توجه هستی خوشحال نباش
تیتر اول روزنامه امروز ، کاغذ باطله فردا خواهد بود

وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره می کنی و مسخرش می کنی
اگر خوب به دستت نگاه کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته
ا



جزیره
در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردند، شادی…غم…غرور…عشق و…
روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره
را ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو می رفت..
ثروت با قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.عشق گفت:"ثروت،آیا میتوانی
مرا با خودت ببری؟"
ثروت پاسخ داد:"نه نمی توانم،طلاو نقره زیادی در قایق است .جایی برای تو نیست"
عشق تصمیم گرفت از غرور که با کرجی زیبایی از کنارش در حال رد شدن بود تقاضا
کند."غرور،لطفا کمکم
کن". غرور گفت: "نه. من نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا
کثیف می کنی"
غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلودی گفت" آه…عشق.من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها
باشم".
شادی از کنار عشق رد شد، اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
نا گهان ،صدای سالخورده ای گفت"بیا عشق من تو را خواهم برد"
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد بپرسد کجا میروند و سریع خود را داخل قایق انداخت و
جزیره را ترک کردند. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که
نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید "آن پیر مرد که بود؟"
عالم پاسخ داد"زمان"
عشق با تعجب گفت:"زمان؟ اما چرا او به من کمک کرد؟!"
عالم لبخندی زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است….!"
انسان معمولی در زمان حاضر!
۲۰۰۰۰ سال دیگر سر انسان بزرگ تر شده و بیشترین رشد باز هم در پیشانی خواهد بود. یک
لنز ارتباطی با رنگ زرد درون چشم ها قرار گرفته. چیزی که احتمالا گوگل گلس آینده خواهد
بود.
تا ۶۰۰۰۰ سال دیگر باز هم سر انسان رشد می کند و پوست تیره تر می شود.
تا ۱۰۰۰۰۰ سال دیگر نسبت های صورت انسان بر مبنای «نسبت طلایی» تنظیم شده و چشم ها
بسیار بزرگ تر شده اند. امکان پلک زدن از کناره ها هم به چشم ها اضافه شده.
آیا این آینده ما
است؟

به ندرت پیش می آید که به آینده ای چنین دور نظر افکنیم
چون تصور این آینده ما را به یاد نکاتی
ترسناک می اندازند که از جمله آنها می توان تغییرات آب و
هوایی، خطر همه گیریهای مرگبار
ناشی از ویروسهای جدید و یا خطر برخورد یک سیارک
غول پیکر به زمین اشاره کرد.
چنین فجایعی موجب می شوند که ترجیح بدهیم به فرداهای بسیار دور فکر نکنیم تا ترس ناشی از
آن روی ما تاثیر منفی نگذارند.
محاسباتی که دانشمندان در "کنفرانس خطر فاجعه بار جهانی" در سال 2008 در دانشگاه
آکسفورد ارائه کردند نشان می داد که تا سال 2100 تنها 19 درصد از انسانها شانس زنده ماندن
دارند.
اکنون هفته نامه نیوساینتیست در گزارشی به نقل از مطالعات متعددی نشان داده است که این
بدبینی اشتباه است.
اولین خبر خوبی که این مجله آمریکایی به نقل از دانشمندان "بنیاد لانگ نو" در سانفرانسیسکو
نوشته است نشان می دهد که تا 100 هزار سال آینده انسان هنوز منقرض نشده است.
بقایای فسیلی نشان می دهند که پستانداران می توانند یک میلیون سال زنده بمانند و حتی بعضی
از گونه های این گروه از جانوران 10 برابر طولانی تر به حیات خود ادامه دهند. بنابراین، چرا
انسان Homo Sapiens که باهوشترین جاندار زمین است نباید میان گروه "نجات یافتگان"
باشد.
همچنین، ریچارد گات، فیزیکدان نجوم دانشگاه پرینستون برپایه 200 هزار سال تاریخ وجود
انسان روی زمین ارزیابی کرده است که انسانها تا 7.5 میلیون سال آینده زنده خواهند ماند.
فجایع مصیبت باری که خود انسان بیشتر آنها را رقم زده است (جنگهای ترموهسته ای)، همه
گیری ویروسهای کشنده جدید (که در طول 100 سال اخیر جهش یافته اند) و یا فورانهای
آتشفشانی فوق عظیم (که هر 50 هزار سال معمولا یکبار رخ می دهد) می توانند به انسان به
شدت آسیب برسانند اما به سختی می توانند 7 میلیارد نفری را که در سراسر زمین پراکنده شده
اند منقرض کنند.
خطر وخیم تر مربوط به سیارک غول پیکری است که همانند واقعه ای که احتمالا 65 میلیون
سال قبل دایناسورها را منقرض کرد به زمین آسیب می رساند. اما حتی در این مورد نیز
محاسبات ناسا نشان می دهد که این برخورد موجب انقراض کل جمعیت بشری نمی شود.
خطر متحمل تر ناشی از گرمای جهانی سیاره زمین است. به طوریکه اگر در قرن آینده دمای
زمین بین 2 تا 10 درجه افزایش پیدا کند کلان شهرهای ساحلی پرجمعیتی چون نیویورک، لندن
و توکیو در زیر اقیانوسهای فرو می روند و سپس مناطق حاره ای و جزایر بزرگ غرق می
شوند.
باوجود این، سایر مناطقی که امروز خشک و غیرقابل سکونت هستند مرطوب و قابل سکونت
می شوند (برای مثال قطب جنوب) و بنابراین انسان در 30 هزار سال آینده به مناطق جنوبی تر
زمین مهاجرت می کند.
به بیانی ساده، تمام این تحقیقات نشان می دهند که می توانیم تا 100 هزار سال آینده زنده بمانیم
اما برای منقرض نشدن باید سطح مقاومت و سازگاری خود را تغییر دهیم.
عکس خدا در اشک عاشق است
قطره دلش دریا میخواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود
هربار خدا میگفت: از فطره تا دریا راهی ست طولانی ،راهی از رنج و عشق و
صبوری ، هر قطره را لیافت دریا نیست ....
قطره عبور کرد و گذشت، قطره پشت سر گذاشت،قطره ایستاد و منجمد شد،قطره
روان شد و راه افتاد.... و هربار چیزی از رنج و عشق و صبوری اموخت.
تاروزی که خدا گفت: (( امروز روز توست،روز دریا شدن ))
خدا قطره را به دریا رساند ، قطره طعم دریا را را چشید ،طعم دریا شدن را ما...
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگترهم هست؟؟
خدا گفت: هست
قطره گفت: پس من انرا میخواهم،بزرگترین را بی تهایت ترین را
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بی نهایت است
آدم عاشق بود دنبال کلمه ایی می گشت تاعشقش را در ان بریزد اما هیچ کلمه ایی
توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را در یک قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ؛ خدا گفت:
حالا تو بی نهایتی...
زیرا که عکس من در قلب عاشق است.....
از مجموعه داستان های هر قاصدکی یک پیامبر است








میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت ؟
گفت: جایی که میری مردمی داره که میشکننت ، نکنه غصه بخوری ، من همه جاباهاتم ،توتنها
نیستی ،تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری...
قلب میزارم که جابدی...
اشک میدم که همذاهیت کنه...
و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم.........
به ستاره های آسمون نگاه کن....
بهشون بخند..اما دل نبند!
چون چشمک هاشون ازروی عشق نیست ،از روی عادته
اگه روزی شاد بودی بلند نخند تا غم بیدار نشه!
و اگه روزی غمگین بودی اروم گریه کن تا شادی ناامید نشه
جلوی من قدم برندار شاید نتوانم دنبالت بیایم ، پشت سرم راه نرو شاید نتوانم رهرو خوبی باشم!
کنارم راه بیا و دوستم باش
آدمها مثل کتابند،
از روی بعضیها باید مشق نوشت.
از روی بعضیها باید جریمه نوشت.
بعضیها را باید چندبارخواند تا معنیشان رافهمید.
بعضیها را باید نخوانده کنارکذاشت!
زندگی یعنی...
بخند،هرچند که غمگینی
ببخش،هرچند که دلگیری
اینگونه بودن زیباست،هرچند که آسان نیست!
یه خبر خوب برای طرفداران سریال مرلین دارم....
فصل جدید مرلین به زودی شروع میشه ولی زمان دقیقش رو نمیدونم خودمم امروز تبلیغش رو دیدم
،اگه کسی میدونه که دقیقآ کی شروع میشه لطفا توی قسمت نظرات همین پست بهم بگه ممنون
میشم اگه این کار رو واسم انجام بدید...


کاشفان بزرگ و سفرهایشان
جهان امروز کوچک شده است ؛ماهواره ها طی چند دقیقه کره مارا ور میزنند ؛ رادیو و تلوزیون اخبار و اطلاعات را از دور افتاده ترین نقاط زمین به تمام دنیا می رسانند و جهانگردان تنها با چند ساعت پرواز در سوی دیگر زمین فرود می ایند
البته همیشه این گونه نبوده است طی قرن های گذشته هنوز سفر از این سو به ان سوی اقیانوس اطلس چندین هفته طول میکشید و برای سفری دریایی از اروپا به هندوستان چندین چندین ماه وقت لازم بود.
اگر امروز درباره کره خاکی خود بسیار بیشتر از انسان های قدیم میدانیم ان را مدیون خدمات شایسته دریانوردان،کاشفان و پژوهشگران هستیم
در زیر درباره چند تا از کشف های بزرگ و کاشفانشان توضیح مختصری داده شده است.
آموندسن، رولاد (1928-1872)
نروژی- پس از سفرهای پژوهشی متعدد به قاره جنوب به عنوان نخستین انسان که به قطب
جنوب رسید شناخته شد
اریکسون، لایف
نروژی- در حدود سال 1000میلادی جزایر لابرادور و فوند لاندنو را کشف کرد
استانلی، هنری مورتون (1904-1841)
امریکایی- دریاچه ویکتوریا ورود کنگو و شاخه های فرعی ان را پژوهش کرد
بارث، هاینریش (1865-1821)
آلمانی- شمال افریقارا از تریپولی و از طریق دریاچه چاد تا رود نیجر پژوهش و شناسایی کرد
بالبوا واسکونانز دو (1519-1475)
اسپانیایی – باعبور پیاده از باریکه خشکی پاناما اقیانوس ارام را کشف کرد
برتن ،ریچارد فرانسیس (1890-1821)
از بریتانیای کبیر – او به همراه (اسپک) دریاچه تانگانیکا را کشف کرد
برینگ ،ویتوس (1741-1680)
دانمارکی – سفرهایی از میان دریای منجمد در شمال سیبری انجام داد وی ثابت کرد که قاره
های آمریکا و آسیا از هم جدا هستند
بوگینویل، لوئیس انتون دو (1811-1729)
فرانسوی – نخستین فرانسوی که به دور زمین دریانوردی کرد او در اقیانوس ارام تعدادی از
مجمع الجزایر و برخی از جانوران و گیاهان را برسی و شناسایی کرد
بیتس، هنری والتر (1892-1825)
از بریتانیای کبیر- چژوهشگر طبیعت شناس، 14000نوع حشره را در منطقه امازون گرد
اوری کرد که 8000 نوع ان قبلآ ناشناخته بودند
پارک، مانگو (1806-1825)
از بریتانیای کبیر- رود نیجر را کشف کرد و پژوهش نمود
پرشوالسکی ،نیکولا میخائیلوویچ (1888-1839)
از روسیه – طی چهار سفر طولانی به شمال اسیای مرکزی دست یافت
پیری، رابرت ادوین (1920-1856)
آمریکایی – او در سال 1909 به عنوان اولین نفر به قطب شمال رسید
تامسان، آبل یانسزون (1659-1603)
هلندی – جزیره تاسمانی و زلاندنو ذا کشف کرد و سواحل شمالی استرالیا را پژوهش و برسی
نمود
چامپلین، ساموئل دو (1635-1567)فرانسوی – شرق کانادا را شناسایی کرد و به سلطه
فرانسویان در اورد
چین، چانگ
چینی – بین سال های 138 و 100 قبل از میلاد بخش هایی از قاره اسیا و جادها بریشم را
شناسایی کرد
کابرال، پترو آلووارز (1526-1467)
پرتغالی- در سفری به هندوستان به طور اتفاقی برزیل را کشف کرد
کارتیه ،ژاک (1557-1491)
فرانسوی- در کانادا رودخانه بزرگ سن لورنز را کشف کرد
کلمب ،کریستف ( 1506 –1451)
از جنوابرای اسپانیا مسیری غربی را به سوی هندوستان شناسایی کرد ، آمریکا و برخی از
جزایر کارائیب را کشف کرد
کوک،جیمز (1779-1728)
از بریتانیای کبیر – ثابت کرد که قاره جنوب افسانه ایی وجود خارجی ندارد، در طول سه سفر
اقیانوس ارام را از آلاسکا تا قاره جنوب پژوهش کرد
لاسال، رنه روبرت دو
فرانسوی – آبشارهای نیاگارا را کشف کرد و دریاچه های بزرگ میسی سی پی را پژوهش نمود
مارکوپولو- (1324-1254)
ونیزی – به مدت 24 سال از میان ایران ، چین و هندوستان سفرکرد و تا سوماترا پیش رفت ،
سفرنامه اش اروپاییان را با گنج های خاورمیانه اشنا کرد و موجب افتتاح دوران سفر های
اکتشافی در اروپا شد
هودسن هنری (1611-1550)
انگلیسی – به شمال کانادا رفت و خلیج هودسن راکشف کرد

تولد انسان روشن شدن کبریتی است و مرگش خاموشی آن! بنگر در این فاصله چه کردی؟!! گرما بخشیدی...؟! یا سوزاندی...؟

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی میدانم خواهی آمد من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر دکتر علی شریعتی نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد. نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش و او يکريز و پی در پی دم گرم خویش را در گلويم سخت بفشارد. و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را
آنکه خاک سیه اش بالین است اختر چرخ ادب پروین است گرچه تلخی از ایام ندید هر چه خواهی سخنش شیرین است
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی واز نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد زمان از شما قدرتمندتر است پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد کودک گفت: «گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد.» پیرمرد گفت: «من هم همینطور.» کودک آرام نجوا کرد: «من شلوارم را خیس می کنم.» پیرمردخندید و گفت: «من هم همین طور.» کودک گفت: «من خیلی گریه می کنم.» ... ... پیرمرد سری تکان داد و گفت: «من هم همین طور.» «اما بدتر از همه این است که...» کودک ادامه داد: «آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند.» بعد کودک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد. پیرمرد با بغض گفت:«می فهمم چه حسی داری... می فهمم.» زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنانید . . .
هر ساختمان بزرگ ، زمانی فقط یک نقشه ساده بوده
مهم نیست که امروز در چه مرحله ای هستید
مهم آینده شماست و چیزی که به آن خواهید رسید . . .
به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید!

کشتی تایتانیک قبل از غرق شدن
کشتی تایتانیک در اعماق دریا


لحظه ای که خبر حمله به برج های دوقلو به بوش داده شد
مدرک تحصیلی انیشتن

گوگل سال 1999 زمانیکه تازه شروع به کار کرده بود
فروریختن دیوار برلین

من که وقتی این این فیلم رو نگاه کردم خیلی گریه کردم دیگه شمارو نمیدونم ....
این فیلم رو اگه تاحالا نگاه نکردید، حتما نگاه کنید.
داستان در باره یک اسب به نام «جوئی» است که نقش اول این درام جنگی را حماسی بازی می کند.


این اسب که در شهر Devon انگلستان به دنیا می آید، ابتدا از سوی یک کشاورز خریده می شود و سپس
کشاورز که محصولاتش از بین می رود، مجبور به فروش اسب برای نگه داشتن مزرعه اش می شود. خریدار
اسب یک افسر نظامی انگلیسی است که به میدان نبرد با آلمان ها می رود و در جنگ اسیر شده و اسبش غنیمت
جنگی آلمان ها می شود؛ افسری که در واقعه ای کاملاً اتفاقی پسر همان پیرمرد کشاورز و پدر همان پسر
ساکن نزد پیرمرد است.
آلمانی ها ابتدا قصد دارند اسب ظریف را به واسطه بی کاربرد بودن بکشند اما در نهایت به عنوان آمبولانس از
این اسب استفاده می کنند و سربازی که پیشنهاد استفاده از اسب ها به این شکل را داده بود، با توجه به آنکه به
والدینش قول داده از جان برادرش حفاظت کند، با برادرش از جبهه آلمانی ها برای زنده ماندن فرار می کند و
در یک آسیاب پناه می گیرد.
او و برادرش خیلی سریع شناسایی و تیرباران می شوند اما اسب ها در آسیاب یافت نمی شوند و در نهایت
اسب ها به آسیابان و نوه دارای نقص حرکتی اش می رسد. این تصاحب خیلی طول نمی کشد و شادی نوه
پیرمرد خیلی سریع به پایان می رسد، چرا که آلمانی ها اسب را به طور اتفاقی می یابند و مجدداً اسب به جنگ
باز می گردد اما این پایان داستان نیست. اسب در جنگ توپ های سنگینی را می کشد و در میدان نبرد متاثر از
انفجارها و حرکت ماشین نوظهور جنگی به نام تانک به شکلی عصبی به وسط میدان مین می رود و در سیم
های خاردار گرفتار می شود.
پس از پایان تبادل آتش، سربازانی از دو طرف برای آزادی سبک به میانه میدان می آیند و اسب زخمی پس از
رهایی به جانب انگلیس باز می گردد. اسب زخمی که قرار است کشته شود تا زجر نکشد، توسط پسر همان
مزرعه داری که نخستین بار فروخته اش و در میدان نبرد از ناحیه چشم آسیب دیده شناسایی می شود و از
مهلکه نجات می یابد تا پس از گذراندن یک پیچ تند دیگر، «اسب جنگی» به همان صاحب نخستش بازگردد.






یک درخت میلیون ها چوب کبریت را میسازد اما وقتی زمانش برسر یک کبریت برای سوزاندن میلیون ها درخت کافیست
زندگی یک پاداش است نه یک مکافات....
فرصتیست کوتاه تا ببالی ، بیابی ، بدانی ، بیندیشی ، بفهمی و زیبا بنگری و در نهایت در خاطره ها بمانی...........
گفت: بزن به سلامتی پت ومت !
گفتم: حتما به خاطره اینکه که خنده دار بودن ؟؟
گفت: نه
به خاطر اینه که تا تهش باهم بودن.
درخت دلتنگ تبر میشود....!
وقتی پرنده ها سیم برق را به او ترجیح میدهند...!
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید! به گاو و گوسفند و مرغ خبر داد. همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد
ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار را گزید!
از مرغ برایش سوپ درست کردند ،گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند ، گاو را برای مراسم ترحیم کشتند!
و در این مدت موش ازز سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد!!..
.
چارلی چاپلین:
شاید زندگی ان جشنی نباشد که ارزویش را داشتی ولی حالا که به ان دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص...
گرگها هرگز گریه نمیکنند...اما گاهی چنان عرصه زندگی بر انان تنگ میشود که بر فراز بلندترین قله کوه میروند و دردناکترین زوزه هارا میکشند.....
کوروش کبیر:
در دنیا از 3 اهنگ می هراسم:
صدای کودکی از بی مادری
صدای مجرمی از بی گناهی
و صدای عاشقی از جدایی
کلاغ و طوطی هر دو زشت افریده شدند
طوطی اعتراض کرد و زیبا شد و کلاغ راضی بود به رضای خدا
اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد...
پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه ان نشویم!
ساکنان دریاپس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند ؛ چه تلخ است قصه عادت...!!
دیالوگ به یاد ماندنی از فیلم ماتریکس:
تو به تقدیر اعتقاد داری؟
-نه
- چرا؟
-چون دلم نمیخواد فکر کنم زندگیم در اختیار خودم نیست Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و
از جیب کوچک جلیقهاش سکهای بیرون آورد. در حین
انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر
را زیاد میکند، منصرف شد و رفت...
دندانم شكست . . .
براي شن ريزه اي كه درغذايم بود. . .
دردكشيدم . . .
نه براي دندانم . . .
براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می
ریزد
صدایش را بلند می کند ،
" چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است
...

حتما به این عکس ها نگاه کنید











این به اون در -1
Tit for tat
وقت گل نی -2
When pigs fly
بزن به تخته -3
Knock Knock
سرکارمون گذاشتن -4
You set use up
چرت و پرت -5
Fiddle faddle
برو دنبال نخود سیاه -6
Go fly a kite
به تو ربطی ندارد -7
None of your business
مختو به کار بنداز -8
Use your head
از سرتم زیاده -9
Its to much good for you
کوتاه بیا -10
Com around
کله پوک -11
Meat head
نه بابا... -12
No kiding
...
سرت به کار خودت باشه -13
Mind your business
مدت زیادی که پیدات نیست -14
Long time no see
تحت هر شرایطی -15
Rain or shine
16- هرچی تو بگی
Its up to you
بروبچ -17
Gang or guys
این هتل با ۶ هزار و ۱۱۸ اتاقی که دارد اولین هتل جهانی در پاهانگ مالزی است و از نظر
تعداد اتاق بزرگترین هتل جهان است. این هتل که از دو ساختمان کنار هم تشکیل شده است هر
ساختمان آن ۲۸طبقه، ۱۱ رستوران و تعدای کافه دارد. این مجموعه در سال ۲۰۰۰ ساخته شد و
تا سال ۲۰۰۸ زمانی که هتل پالاتزیو در لاس وگاس ساخته شد بزرگترین هتل جهان از نظر
وسعت بود.

۲- قدیمی ترین هتل جهان:
هتل هوشی ریوکان در شهر کوماتسوی ژاپن با ۱۳۰۰ سال سابقه، قدیمی ترین هتل جهان نام
گرفته است. هتلی با ۱۰۰ اتاق که هنوز هم نمایی از طرح های قدیمی خود را حفظ کرده است.
از نکات جالب درباره این هتل، مدیریت انحصاری آن است که ۴۶ نسل از یک خانواده را شامل
میشود.

۳- بلندترین هتل جهان:
برج رز که در شهر دبی در امارات متحده عربی قرار دارد همزمان به عنوان بلندترین ساختمان
جهان و بلندتزین هتل جهان شناخته می شود. در ابتدا قرار بود ارتفاع این برج ۳۸۰ متر باشد اما
با نظر مهندسین ارتفاع آن تا ۳۳۳ متر کاهش یافت. ساخت این مجموعه از سال ۲۰۰۴ شروع
شد و در سال ۲۰۰۷ به پایان رسید. قبل از ساخت این هتل عنوان بلندترین هتل جهان متعلق به
برج العرب با ارتفاع ۳۲۱ متر و ساختمان هتل ریونگیونگ در پیون یانگ کره شمالی با ارتفاع ۳۳۰
متر بود. نکته ی جالب این که در سال ۲۰۰۷ زمانی که ساخت این هتل به پایان رسید تا ماه
دسامبر ۲۰۰۹ این هتل افتتاح نشد.

۴- گران ترین هتل جهان:
سونا، باشگاه ژیمناستیک ، حوض آبگرم ، رستوران های چند منظوره ، تخت خواب های
متحرک ، فواره های داخل ساختمان، اتاق رسانه ، استخر خصوصی با نمای شهر و …
امکاناتی هستند که این هتل ارائه می دهد. هزینه ی اقامت در یکی از اتاق های معولی این هتل
بیش از ۴۰ هزار دلار برای یک شب است و تنها افراد ثروتمند در آن اقامت می کنند. اقامت در
اتاق های مخصوص با امکانات ویژه چیزی در حدود ۱۰۰ هزار دلار خرج بر می دارد.

۵- سردترین هتل جهان:
اتاق هایی از یخ و برف، مزین به اشیاء و مجسمههای یخی، هتل یوکاسجاروی سوئد را به
عنوان سردترین هتل جهان معروف کرده است. فضاهای سرد این مجموعه تنها به اتاقهای آن
ختم نمی شود، صومعهای یخی مخصوص ازدواج و مراسم غسل تعمید نیز از بخشهای ویژه آن
به شمار میرود که تا به امروز مراسم گوناگونی در ان اجرا شده است. در رستوران این هتل
نیز، غذاهای محلی سوئدی و اسکیموها را برای مشتریان خود فراهم میکند. سفرهای تفریحی با
اسنو موبایل و سورتمه از دیگر بخشهای سرگرم کننده این هتلها به شمار میرود.

۶- زشت ترین هتل جهان:
بر اساس نظر کارشناسان، گردشگران و پاسخ نظر سنجی ها هتل ریونگ یونگ در کره ی
شمالی زشت ترین هتل جهان است. نمای خاکستری رنگ این هتل و شکل عجیب آن دلیل اصلی
کسب عنوان زشت هتل جهان برای این هتل است. این هتل ۱۰۵ طبقه دارد و ارتفاع آن به ۳۳۰
متر می رسد اما با این حال به عنوان بلندترین هتل جهان شناخته نمی شود. از سال ۲۰۰۸ یک
بازسازی عظیم بر روی این هتل در جریان است و مسئولان این هتل امیدوارند که عنوان زشت
ترین هتل جهان را از دست بدهند.

۷- کوچک ترین هتل جهان:
جزیره ی ال هیرو کوچک ترین و دورافتاده ترین جزیره ی جزایر قناری است. هتل پونتا که در
این جزیره قرار دارد به عنوان کوچک ترین هتل جهان در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده
است. اندازه و مکان این هتل که بر روی یک جزیره ی آتش فشانی قرار دارد هر گردشگری را
تحت تاثیر قرار میدهد.


مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد… مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد. مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن: «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی…» بادیه نشین تمسخرکنان گفت: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد....
روز مادر
مرد، کنار مغازه گل فروشی ایستاد تا دسته گلی را برای مادرش- که دو هزار مایل دور
از او زندگی می کرد-سفارش دهد و از طریق پست بفرستد. لحظه ای که از ماشینش پیاده شد
توجهش به دخترکی جلب شد که گوشه ای نشسته بود و زار زار گریه می کرد.
مرد از او پرسید چه شده و دخترک جواب داد:من خواستم یک شاخه رز قرمزی را برای مادرم
بخرم اما فقط هفتاد و پنج سنت دارم و آن شاخه گل،دو دلار است.
مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا ،من برایت می خرم
او برای دخترک شاخه گل رز را خرید و دسته گل مادرش را نیز سفارش داد.
وقتی آنها از هم جدا می شدند،مرد پیشنهاد کرد دخترک را برساند
دخترک گفت:بله ،لطفا .شما می توانید مرا نزد مادرم برسانید؟.
دخترک، مرد را به سمت گورستان راهنمایی کرد،جایی که شاخه گل را روی قبری که خاکش
تازه بود،گذاشت.
مرد به مغازه گلفروشی برگشت ،سفارش خود را لغو کرد و دسته گل را گرفت و دو هزار
مایل مسافت خانه مادرش را در پیش گرفت....
اولین حادثه رانندگی ایران در سال 1305 در تهران اتفاق افتاد که موجب مرگ
غلامحسین درویش نوازنده و استاد بزرگ موسیقی ایران شد
درویش خان در اسفند سال 1305 به هنگام شب از یک محفل موسیقی خارج شد
وبرای رفتن به خانه درشکه ای با دو اسب کرایه کرد { در ن زمان ماشین به
تازگی به ایران امده بود و فقط چند نفر در تهران ماشین داشتند } هنگامیکه درشکه
درویش خان از خیابان امیریه به سمت شمال میپیچید { که همین نشان میدهد که
احتمالا مقصر درشکه بوده است } خودروی فوردی که " مظفرالدین قاجار " در ان
نشسته بود به شدت به درشکه میزند و باعث میشود که درویش خان از ان به
بیرون پرتاب شود و با سر به زمین بخورد او به شدت مجروح شده و به بیمارستان
نظامیه تهران منتقل میشود و بیش از پنج روز جان در بدن نگه نمیدارد و میمیرد.
این اولین سانحه رانندگی به ثبت رسیده در تاریخ ایران است.
درویش خان اولین قربانی سانحه رانندگی است که این روزها تعداد کشته هایش در
ایران سر به فلک میکشد
شوخی کردن هم راه و رسمی دارد واز حدش که بگذرد شوخی نیست !
میخواهیم اینجا ماجرای یکی از عجیب و غریب ترین این شوخی هارا برایتان
تعریف کنیم :
یک بار یک پلیس از خدا بی خبر در شهر "راکی "که احتمالا حوصله اش سررفته
بود و از ایستادن سر پستش خسته شده بود یک حرکتی انجام داد که برای خودش و
البته دیگران خیلی گران تمام شد
در سال 1880 این پلیسکه در واحدی بیرون شهر و نزدیک کوه " پیکسویک "
خدمت میکرد ناگهان خبر فعال شدن اتشفشان را به واحد مافوقش اعلام کرد
نیرو های پلیس هم به حالت اماده باش در امده و سریعا شروع به تخلیه شهر و
اعلام هشدار به مردم کرده بودند پس از کلی فعالیت بیهوده پلیس و این که کلی از
مردم شهر پابه فرار گذاشتند . یک دفعه همه در کمال تعجب دیدند که خبری از
اتشفشان نیست
پس از چندی پلیس شروع به تجسس درباره این اتفاق کرد و بلاخره دست ان افسر
بامزه روشد بعد براورده کردند ودیدند این اتفاق ناگهانی 60 میلیون دلار هزینه
برداشته است و ازانجا ان پلیس که ازاین پول ها نداشت که بدهد چند سال به زندان
افتاد.
میگویند این پرهزینه ترین شوخی است که در تمام تاریخ انجام داده اند