من که وقتی این این فیلم رو نگاه کردم خیلی گریه کردم دیگه شمارو نمیدونم ....

 این فیلم رو اگه تاحالا نگاه نکردید، حتما نگاه کنید.


داستان در باره یک اسب به نام «جوئی» است که نقش اول این درام جنگی را حماسی بازی می کند.


 


این اسب که در شهر Devon انگلستان به دنیا می آید، ابتدا از سوی یک کشاورز خریده می شود و سپس

کشاورز که محصولاتش از بین می رود، مجبور به فروش اسب برای نگه داشتن مزرعه اش می شود. خریدار

اسب یک افسر نظامی انگلیسی است که به میدان نبرد با آلمان ها می رود و در جنگ اسیر شده و اسبش غنیمت

جنگی آلمان ها می شود؛ افسری که در واقعه ای کاملاً اتفاقی پسر همان پیرمرد کشاورز و پدر همان پسر

ساکن نزد پیرمرد است.


آلمانی ها ابتدا قصد دارند اسب ظریف را به واسطه بی کاربرد بودن بکشند اما در نهایت به عنوان آمبولانس از

این اسب استفاده می کنند و سربازی که پیشنهاد استفاده از اسب ها به این شکل را داده بود، با توجه به آنکه به

والدینش قول داده از جان برادرش حفاظت کند، با برادرش از جبهه آلمانی ها برای زنده ماندن فرار می کند و

در یک آسیاب پناه می گیرد.


او و برادرش خیلی سریع شناسایی و تیرباران می شوند اما اسب ها در آسیاب یافت نمی شوند و در نهایت

اسب ها به آسیابان و نوه دارای نقص حرکتی اش می رسد. این تصاحب خیلی طول نمی کشد و شادی نوه

پیرمرد خیلی سریع به پایان می رسد، چرا که آلمانی ها اسب را به طور اتفاقی می یابند و مجدداً اسب به جنگ

باز می گردد اما این پایان داستان نیست. اسب در جنگ توپ های سنگینی را می کشد و در میدان نبرد متاثر از

انفجارها و حرکت ماشین نوظهور جنگی به نام تانک به شکلی عصبی به وسط میدان مین می رود و در سیم

های خاردار گرفتار می شود.




پس از پایان تبادل آتش، سربازانی از دو طرف برای آزادی سبک به میانه میدان می آیند و اسب زخمی پس از

رهایی به جانب انگلیس باز می گردد. اسب زخمی که قرار است کشته شود تا زجر نکشد، توسط پسر همان

مزرعه داری که نخستین بار فروخته اش و در میدان نبرد از ناحیه چشم آسیب دیده شناسایی می شود و از

مهلکه نجات می یابد تا پس از گذراندن یک پیچ تند دیگر، «اسب جنگی» به همان صاحب نخستش بازگردد.